تبلیغات
تئاتر

امروز

جمعه بیست و دوم خردادماه سال 1388 12:24

نویسنده : سعید طاهرنژاد
ارسال شده در: نقد ،


شاید نوشتن ازنشیب مقوله ای که در روزگاران قبل نماینده جریان های معترض و چالش بر انگیز بود . مارا به هیات تاسفی مربوط می کند که تنها  لفظ رایجشان نام  هایی ست محدود به تعداد انگشتان و انتظار خاموشی ،آه ...

بازهم سر خوردگی و یاد آوری از انزوا نامه های این و آن. تا دست هایی که در کارند و دست هایی که بی کارند. و تئاتر امروز را به پدیده ای سانتیمانتالیسمی و فانتزی تبدیل کردند . در قبای آدم هایی که لباس متفاوت می پوشند ،سیگار می کشند و رد می شوند.

_ آقا شما که ریشتان بلند است لبخند می زنید و همسرتان را بازیگر خطاب می کنید؟ از شما پرسیدم!

_آقا شما چطور که ریش ندارید ، شما هم لبخند می زنید؟ شما هم شنیدم که ملاقات با زنان سالخورده را به بچه های کوچک مدرسه مان و عده می دهید

_آقا شما که سیبلتان را برداشتید، می دانم که لبخند نمی زنید ، اما چرا حرف نمی زنید؟

 

لابد همه می گویید مشکل ما همین شماست که زیاد حرف می زنید، اما چقدر نالیدن در کافه های مجاور تئاتر شهر ،این شهر آن شهرها که لابد تئاتر ندارند. سیر صاحب نظران مشغول اظهار نظر در رابطه با پخش موزیک و مصرف قهوه هاست. شاید عکس بکت را دیده اید که آویزان است فنجان های ایستاده می رقصند. اما من عکس دیگری را از آن دیده ام که روی زباله ها نشسته است ، 

_به من نگاه کن ! اینو یکی می گفت که سز کوچه واساده بود. لابد از قهوه ام بدش می اومد.

چه طور باید دید؟

منتظر پاسخ نیستم ، چون همواره یاده حرف نیچه می افتم که می گفت این همه پاسخ که بدون سوال باقی می مانند.

فرازی که  دامنه اش کوچه های شهر بودند، شهر من ؟ نه  ، شهر شما هم همینطور .

حالا آقای استاد من نگرانم از باند آقای این آن،

من از کافه ها متنفرم ،

و من از شما متنفرم که منتظرید همه بیایند و تئاتر مرا ببیند ،

چالش یا فراموشی آقا ما مردم را فراموش کرده ایم ! و مردم ما را ، حالا کداممان ضرر کردیم ، پاسخ همین است که شا ملو گفت:

                           من به هیات ما زاده شدم

 

تویی که در کوچه ماند و آگاهی در فاصله امان گم شد. زایش به دیوار آویزان شد و مخاطب کسی که حوصله اش سر می رود.

و دست های بزرگ شده ما منتظر پولی که برای چا وشی امان پرداخت می شود .

 

آه از عقده هایمان می گویم یونان از زبانی که تو به آن حرف زدی و بکت فریادش زد ، جهانی که تو می شناختی راسل ، و ما به جانش افتادیم . خونی که در خیابان ریخته شد و آوازی که در کوچه فراموش شد.

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1388 13:58